single blog image
admin2 | 2021/05/11
زندگی نامه استاد كاظم غلام‌زاده تديّن

 

به نام حضرت دوست

 

    در سال 1303 چشمش به جهاني گشوده شد كه قفسِ جانش بود.

    آن روز پدري روحاني فرزندي را در بغل مي‌گرفت كه        خداي مهربان به رسم امانت به وي هديه داده بود. پدري وارسته و صاحب نفس كه دعاي او سبب درمان مريض‌هايي مي‌شد كه به آنان نظر مي‌كرد. 1

    كاظم غلام‌زاده تديّن دوّمين فرزند خانواده بود. او از هفت سالگي درس معرفت را نزد پدر، و در مدرسه علميّه نوّابِ مشهد آغاز كرد و از پانزده سالگي همچون پدرش كه علاوه بركسوت روحانيّت شغل آزاد نيز داشت به كفّاشي مشغول شد.

    عشق به تدريس، او را به راه‌اندازي مدرسه جعفري و در سال 1320 تأسيس مدرسه تديّن « ابوريحان» در بازارچه حاج آقاجان،    و بعدها با همكاري مرحومه سركار خانم رنجبر مدرسه عصمتيّه      و سپس مدرسه حجّت، براي دختران ‌كشاند تا محيطِ آموزشي امني براي خانواده‌هاي متديّن فراهم كرده باشد.

    به‌تدريج در بيشتر مدارس مشهد جايي براي خود باز كرد تا      در آن ها به دانش‌آموزان كتابِ خدا را آموزش بدهد و احكام دين او را ترويج كند.

    در بيست‌وچهارمين بهارِ عمرش ازدواج كرد و حاصل اين ازدواج پنج فرزند بود: فاطمه، زهرا، مرضيّه، محمّدعلي و محمّد. 1

    وارد درس خارجِ حوزه نشد، ولي به مسائل شرعي مسلّط بود و در مجالس‌ مختلف احكام الهي را خيلي خوب بيان مي‌كرد. 19

    حاج كاظم به تبعيّت از پدر و لذّتي كه از معنويّات او ديده و چشيده بود، پا در جاي پاي پدر ‌گذاشت و از هرچه كه مغاير با شريعت بود پرهيز ‌كرد. با صداي اذان به مسجد مي‌رفت و اگر       از مغازه‌اي صداي موسيقي مي‌شنيد گوش‌هايش را مي‌گرفت و  عبور مي‌كرد. 2

    او با جوان‌ها خيلي خوب مي‌جوشيد و براي ارتباط با آنان    برنامه هايي تفريحي مثل رفتن به كوه، اردو و را انتخاب مي‌كرد.

    علي رغم اين كه روحانيان عمّامه سفيد يا مشكي دارند   عمّامه‌اي قهوه‌اي او را از ديگران متمايز مي‌كرد، قبايش تا         سرِ زانويش بيشتر نبود، آن‌هم با دكمه‌هايي كه در بيشتر اوقات    باز بود و پيراهن سفيدي كه از زير آن ديده مي‌شد.

    اكثراً عبا را زير بغل مي‌گرفت و فقط در مراسم مذهبي و رسمي آن را روي شانه‌اش مي‌انداخت. 5

 

    هنر او در اين بود كه علي رغم اختلاف سني اش با جوانان ‌توانست با آنان ارتباط صحيح برقراركند و آن ها را به مسجد و مراسم مذهبي علاقه مند سازد. زبانشان را مي‌فهميد و نيازشان را درك‌ مي‌كرد و اگر حتّي با خانواده‌هايشان مشكلي داشتند، ارتباط قطع شده آن ها را دوباره برقرار مي‌كرد.

براي تربيت ديني جوانان در مراكز شبانه‌روزي همتي فوق العاده داشت. مسجد، خيّريه، امور اجتماعي، و هر آنچه كه در           دايره ي خير مي‌گنجيد فكر و ذهن او را درگير مي‌كرد.

    براي پيروزي انقلاب در كنار مراجع گام برمي‌داشت و با انقلابيان همراه و هم نفس مي‌شد.

    جنگ آغاز مي‌شود، به جبهه مي‌رود و عشق را در آن جا  مي ‌يابد. و سرانجام پرنده ي سبكبال جانش از پسِ 61 سال    زندگي عاشقانه، از چهارچوب قفسِ تن رها مي شود و به سوي دوردست ترين افق هاي آسمان دوست پرواز مي كند.

خاطرات جاودانه اش هنوز، همچون تصويرهايي روشن در قابِ دل ها لبخند مي زنند و دوستان و نزديكانش، درد جدايي از او را با مرور اين خاطرات زيبا تسكين مي دهند.

جلوه‌هايي از رفتار

 

ü              ده ساله بودم و تا تكليف فرصت داشتم. وقتِ نماز به من مي‌گفت: « نمازت را خوانده‌اي يا نه؟»

مي‌گفت: « بايد از حالا اين تكليف را انجام دهي تا بعداً برايت   راحت و دلپذير باشد.»

    در ماه مبارك رمضان مشغول خوردن خيار بودم. به من گفت:    « سعي كن روزه بگيري كه در مقابل سختي‌ها مقاوم باشي.» آن روز او بيست سال بيشتر نداشت. 1

ü           رفتار ايشان با ما خيلي صادقانه بود، همه از ايشان ‌راضي ‌بودند. به نماز اوّل وقت خيلي اهميّت مي‌دادند. اگر چه به دليل فعاليّت‌هايشان كمتر در خانه حضور داشتند، ولي ما هيچ وقت احساس كمبود نكرديم و به كارهاي ايشان علاقه مند بوديم.  هميشه مي‌فرمود: « راستگو و درستكار باشيد و به فرزندانتان    احكام الهي را بياموزيد.» 3

ü          صبح زود از منزل خارج مي‌شدند و ظهر براي ناهار و استراحت ساعتي در خانه بودند و پس از آن تا آخر شب دنبال امور خيريّه بودند. ايّام تعطيل را صرف خانواده كرده به همه رسيدگي خوبي مي‌كردند. زندگي بسيار ساده و بي آلايش از مشخصات ايشان بود. يعني خيلي خاكي و متواضع بودند. 1

ü          شوخ طبع و پرجاذبه بود. دافعه‌اش بسيار كم و در حدّ ضرورت بود. دوست‌داشتني و مهربان بود. 4

ü          بسيار متواضع بود، نشست و برخاستش با بچّه‌ها خيلي دوستانه بود گاهي با بچّه‌ها شوخي مي‌كرد؛ به بچّه‌هاي مسجد شهدا(بنّاها) مي‌گفت: « هر كس امروز ظهر به مسجد بيايد ناهار مي‌خورد!»     بعد از نماز كه بچّه‌ها مي‌گفتند: « ناهار» ، حاجي با خنده مي‌گفت:     « من گفتم كه ناهار مي‌خوريد نگفتم كه من به شما ناهار مي‌دهم حالا برويد خانه‌هايتان و ناهار بخوريد.»

ü          تربيت فرزندان برايش خيلي مهم بود، اجازه نمي‌داد دخترانش در مدارس آن زمان درس بخوانند و آن ها را به مدارس مذهبي كه تحت عنوان دارالتّعليم اسلامي بود مي‌فرستاد. 1

ü          به صله رحم خيلي اهميّت مي‌داد. نگاه نمي‌كرد كه كوچك تر است يا بزرگ تر، احوال همه را مي‌پرسيد. حتّي اگر كسي به خانه او نمي‌رفت او باز هم به ديدارش مي‌رفت. 1

ü         گاهي كه بچّهها را به اردو در روستاها ميبرد سري به مسجد روستا

مي زد و با كمك بچّه‌ها مسجد را حسابي تميز و مرتّب مي‌كرد. اين‌گونه كارها روي بچّه‌ها خيلي تأثير مي‌گذاشت.

ü          تكبّر نداشت، هميشه با جوان‌ها بود و مي‌گفت:« من با جوان‌ها احساس جواني مي‌كنم، ولي وقتي با پيرمردها هستم هر كس جايي از بدنش درد مي‌كند و احساس كسالت به من دست مي‌دهد.»  گاهي هم اگر كسي اشتباهي مي‌كرد مانند فرزند خودش با او    رفتار مي‌كرد و اگر احساس مي‌كرد كسي از او ناراحت يا دلگير شده است از دلش در مي‌آورد. 8

ü           رفته بوديم اردو، همه بچّه‌ها و بزرگ ترهاي مسجد بودند.    هوا گرم بود و طبق معمولِ رفتارهاي جواني، سر شوخي باز شد. بچّه‌ها يكديگر را به داخل استخر باغ مي‌انداختند، چند نفر از بچّه‌ها به سراغ بزرگ ترها رفتند كه آن ها قدري ناراحت شدند، يكي از آن ها به حاجي گفت: « حاج‌آقا فكر نمي‌كنم به شما كاري داشته باشند.» ولي بچّه‌ها آمدند و حاجي را بلند كردند و با لباس داخل آب انداختند. وقتي از آب بيرون آمد نه تنها عصباني نبود كه مي‌خنديد،گويا بهترين دوران زندگي‌اش را سپري مي‌كرد. 21 

ü              حاج‌آقا در خواب خُرخُر مي‌كرد. يك روز بچّه‌ها صدايش را ضبط كردند و بعد هم براي خودش گذاشتند و از او پرسيدند       اين صداي چيست؟

  حاجي تشخيص نداده بود و گفته بود: « نمي دانم، ولي شبيه به صداي حيوانات است!» بچّه‌ها حسابي مي‌خندند و بعد هم ماجرا را تعريف مي‌كنند، حاجي هم بي آنكه عصباني بشود با خنده از كنار آن مي‌گذرد! 23 

ü           گاهي وقتي اردو مي‌رفتيم پسر حاجي [محمّدعلي] هم با ما مي‌آمد. وقتي حاج‌آقا خواب بود پسرش اجازه داشت از جيب او    پول بردارد و خريد كند و ما هم با همان پول ميوه يا نوشابه مي‌خريديم و مي‌آورديم، بعد حاجي را از خواب بيدار مي‌كرديم و    از او پذيرايي مي‌كرديم. در آخر هم ماجرا را برايش تعريف مي‌كرديم و حاجي مي‌خنديد و مي‌گفت: « پس يكي ديگر به من بدهيد      زيرا من عزادار هستم» و در حالي كه خنده‌اش ادامه داشت          به شوخي مي‌گفت: « آخر برداشتن چيزي از جلو ميهمان مانند گرفتن مال از زير بغل دزد است.»

ü           براي عيادت حاج‌آقا كه پايش شكسته و در منزل بستري بود، رفتيم. در زديم و چون كسي نبود كه بتواند در را باز كند از ديوار  بالا رفتيم و در را باز كرديم و رفتيم داخل و چند دقيقه در كنار حاجي نشستيم بعد هم هر چه ميوه در خانه بود خورديم، آخر كار هم يكي از بچّه‌ها زنگ زد چلوكبابي و گفت: « حاج‌آقا تديّن       چند مهمان عزيز دارند، لطفاً يك غذاي درست حسابي بياوريد.»

البته ما بي انصاف نبوديم و هر دو نفر يك پرس خورديم. بعد از ناهار قضيه را به حاجي گفتيم و حاجي هم مجبور شد حساب كند. بعداً حاجي به ما گفت: « با آن چلوكبابي تسويه كرده ام و آن‌جا    غذا سفارش ندهيد.»

ايشان نگذاشت ما در دوران جواني كمبودي احساس كنيم. 8

 

ü              وقتي حاج‌آقا مي‌توانست از كسي براي بچّه‌ها پولي بگيرد تا آنان را به اردو ببرد يا ناهار و شامي به بچّه‌ها بدهد مي‌گفت:               « فلاني را ضربه فنّي كردم.»

يك روز بچّه‌ها تصميم گرفتند كه حاج‌آقا را ضربه فنّي كنند. به حاج‌آقا گفتند: « برويم ناهار». بعد هم همه با هم رفتند چلوكبابي و بعد از خوردن ناهار يكي يكي از چلوكبابي بيرون رفتند و حاج‌آقا هم فهميده بود كه قضيه از چه قرار است، مجبور به پرداخت پول چلوكباب ها شده بود. 8

ü              حاجي روضه خوبي مي‌خواند. در سفري كه با ايشان تهران مي‌رفتيم در قطار شروع به خواندن روضه كرد :

حسين جان بچّه بودم پدرم  « دو پولي » مي‌داد ، نصفش را خرج مي‌كردم و نصف آن را نگاه مي‌داشتم و با پول آن براي محرّم پارچه سياه مي‌خريدم و به تكيه محل مي‌دادم تا در مجلس عزاي شما استفاده شود. بعد هم مي‌خواند:

از جواني به پيري رسيدم      عاقبت كربلا را نديدم

او همه را تحت تأثير قرار مي‌داد و خودش هم بلند بلند گريه مي‌كرد. 5

 

ü              براي چاپ كارنامة دانش‌آموزانش پيش من مي‌آمد. يك بار بين ما بحثي شد، بعد از مدّتي روز عيد غدير به منزل ما آمد و اصلاً به روي من نياورد و بزرگوارانه هيچ اشاره‌اي هم به آن موضوع نكرد.

 

ü              تا آخرين روزهاي عمر والدين، محترمانه از ايشان       نگهداري مي‌كردند و خيلي به آن ها مي‌رسيدند. هنگامي كه برادر ايشان فوت كردند، مراقب بودند كه مادرشان متوجّه نشوند، هر وقت مادربزرگم سؤالي مي‌‌كرد مي‌گفتيم در مسافرت است. تا زمان فوت ايشان، حاج آقا مواظب بودند كه اين خبر ناگوار به ايشان نرسد. 1

مبارزه ، سياست

 

ü         اطّلاعات سياسي خوبي داشت، براي جلوگيري از بروز انحرافات بين جوانان برايشان سخنراني مي‌كرد و جريانات سياسي را       شرح مي‌داد. چند مرتبه منبر ايشان را تعطيل كردند، و مدت ها به ايشان اجازه سخنراني ندادند. كار ايشان بيان احكام و مسائل ديني با زبان و قالب نو بود، به گونه‌اي كه ساواك نمي‌توانست از شكل‌كار سردر بياورد يا برخورد منفي بكند. در محافل، انقلاب سفيد را    سياه مي‌ناميد. در مجالس سياسي اي كه نام امام خميني(ره)      برده مي‌شد شركت مي‌كرد و گاهي هم در كار توزيع      اعلاميه‌هاي امام دست داشت.

    در سال 1341 انجمن تعليمات اسلامي را در مشهد راه انداخت، پس از چندي رژيم منحوس آن را تعطيل كرد. در واقعه پانزده خرداد 42 نيز فعاليّت زيادي داشت. براي شركت در واقعة مسجد گوهرشاد   با پدرش به سمت حرم حركت مي‌كنند. در ميانه راه خبر تولّد فرزند، پدر را به خانه مي‌كشاند و حاج كاظم نيز از راه باز مي‌ماند.

    داشتن عكس امام جرم بود ولي او درخانه‌اش عكس امام را به ديوار زده بود و ترسي از اين موضوع نداشت.

رابطه اي صميمي با آية الله خامنه‌اي داشت. وقتي پدر حاج آقا تديّن فوت كرد آية الله خامنه‌اي در مجلس ترحيم ايشان سخنراني و از   آن مرحوم به نيكي و فرزانگي ياد كردند.

ü              بچّه‌هاي دبيرستاني را سازماندهي مي‌كرد تا در راهپيمايي عليه رژيم شركت كنند، خودش جلوي جمعيّت راه مي‌رفت و بچّه‌ها و معلّمين را هم به دنبال خود مي‌كشاند. 1

ü              يك روز به خارج شهر رفتيم. در آن‌جا آية الله شيرازي به دليل كسالتي كه داشتند به استراحت مشغول بودند، كنار ايشان نشست   و با هم شروع به صحبت كردند. صحبت از فلسطين بود،            آية الله شيرازي مي‌فرمودند چاه‌هاي آب آن‌جا به ترميم نياز دارد.   من دو ميليون تومان فرستاده‌ام و قرار بود كه حاج كاظم             در اين زمينه كاري بكند. 6

ü              24 يا 25 شهريور 1357 غمگين و ناراحت به مغازه نجّاري من آمد. منقلب بود و اشك در چشمانش حلقه زده بود.        پرسيدم چي شده؟ عمّامه‌اش را از سرش در آورد و بر زمين زد و با گريه بلند گفت: « خدا مرگ مرا برساند! يا امام زمان فرجي كن!» سپس نامه‌اي را از جيبش درآورد كه در آن وزارت آموزش و پرورش ابلاغ كرده‌ بود كه دختران حقّ ورود با روسري و حجاب را به مدارس و مراكز آموزشي ندارند ....

ü              همه ما امام را توسط ايشان شناختيم. در آستانه محرّم       آن سال مسئولين هيئت‌هاي مذهبي را جمع كردند و گفتند:    مراقب جمعي روحاني‌نما كه در فكر اغتشاش هستند باشيد، سپس امام را رهبر اغتشاش‌گران معرفي كردند. هيچ كس چيزي نگفت، پس از آن شهيد تديّن در جمعي از هيئت‌هاي مشهد درباره امام صحبت مفصّلي كرد.

ü              ايشان در راه‌پيمايي‌هاي اوّل انقلاب نيز حضوري فعّال داشت. هر وقت راه‌پيمايي بود به ما مي‌گفت: « هر كدامتان كه راه‌پيمايي نرفته‌ايد ترك واجب كرده‌ايد.» 7

ü              روزي در يكي از اردوها گفت:

شب اوّل قبر از يكي پرسيدند: « ربّت كيست؟» گفت: « شاه» ، پرسيدند: « مذهبت چيست؟» گفت: « انقلاب سفيد» ، مأموران از دست او ناراحت شدند و فرمانده خود را خبر كردند، فرمانده آمد و همان سؤال‌ها را كرد. ولي اين دفعه جوابِ درست شنيد، فرمانده گفت:

« چرا مرتبه اوّل درست جواب ندادي؟» ، در جواب گفت:

« ترسيدم كه اين‌ها مأمور ساواك باشند!»

بعد حاج آقا مي‌گفت: « هيچ ناني به اندازه خبرچيني بد نيست.»

اين طوري، در آن نوجواني به ‌ما مي‌فهماند كه ساواكي‌ها چگونه آدم‌هايي هستند. 8

ü              حاج‌آقا با امام جماعتِ مسجد‌الجواد، حضرت‌ آية الله ‌سيّدان  قرار گذاشته بودند كه ايشان سجده‌هاي نماز را طولاني كنند و ما در همين فاصله كه همه سر در سجده دارند اعلاميه‌هاي امام را بين نمازگزاران پخش كنيم. بعد از نماز هم كه همه مي‌رفتند ما اعلاميه‌هاي زيادي را مخفيانه جمع مي‌كرديم. 9

ü              همسرش مي‌گفت: « آخر كار دست خودت مي‌دهي و بچّه‌هايت را يتيم مي‌كني » ، حاجي مي‌گفت: « آدم يك بار به دنيا مي‌آيد و يك بار هم از دنيا مي‌رود پس چه بهتر كه جان خود را در راه مبارزه و امر به معروف و نهي از منكر از دست بدهد.» 1

 فعاليّت هاي اجتماعي 

 

    در همه كارهاي خير مستقيم و غير مستقيم، پيش قدم بود.

    كارهاي عام المنفعه، دروگندم، رسيدگي به محرومين،   توجّه به خانواده‌هاي بي سرپرست، ساخت و ساز مساجد،  برپايي‌ خيريّه‌ها، برپايي جلسات قرآني، تشويق و ترغيب جوانان براي حضور در حوزه‌هاي علميّه و تحصيل امور ديني، برپايي هيئت‌هاي مذهبي، راه‌اندازي صندوق‌هاي قرض‌الحسنه، و....

 

ü          هر كجاي مشهد جلسه قرآن، ساخت مسجد و يا امر خيري بود حاج‌آقا آن‌جا به طور مستقيم و يا غير مستقيم حضور داشت و در    آن زمينه تلاش و فعّاليت مي‌كرد.

ü              حاج‌آقا براي من نقل كرد:

ديدم اطراف كوهسنگي همه چيز هست ولي مسجد نيست. رفتم به آقاي شهسوار گفتم: « تو اين‌قدر استخر شنا و سالن پذيرايي و تفريحگاه ساختي بيا يك مسجد هم درست كن! زمين را تو بده و من پول ساخت را از ديگران مي‌گيرم.» مدتي گذشت و نتوانستم پول قابل توجّهي به دست بياورم. رفتم پيش شهسوار و گفتم:             « براي ساختن مسجد هم كمك كن. او هم كمك لازم را كرد.»

ü              اوّلين روزهاي توزيع كنتور برق در مشهد بود. ايشان در اين زمينه بسيار فعّال بود و گاه تا اواخر شب به اين كار مي‌پرداخت.

    يك شب در مسجد حجّت در حين سخنراني خوابشان برد و بعد از چند دقيقه با خنده حضار بيدار شدند. خيلي عادي پرسيدند:  چرا مي‌خنديد؟! حضار گفتند: « حاج‌آقا شما روي منبر خوابتان برده بود و چند مرتبه در حين خواب گفتيد 300 تومان بيار كنتورِ بُبُر.» 10

ü             در دهه 1320، مسجد حجّت وجود نداشت و مكان آن‌ يك ‌زمين خاكي بود. آن نزديكي‌ها، دانشسرايِ مقدماتي بود. گاهي بچّه‌ها براي نماز به مغازه‌هاي اطراف مي‌رفتند تا با اجازه صاحب مغازه در آن نماز بخوانند. ايشان با ديدن اين صحنه‌ها مصمّم شدند كه مسجدي بنا كنند و با جمع‌آوري كمك از معتمدان محل و اهالي خيابان تازه احداث آزادي، زمين مسجد را خريداري كردند و بعد هم آن را ساختند. با اكثر مساجد مشهد ارتباط و همكاري داشتند از جمله:

مسجدحجّت، مسجدالرّضا، مسجد‌صاحب‌الزّمان.

نام ميدان صاحب‌الزّمان هم از طرف ايشان پيشنهاد شده است.

سركشي منظّمي از خانواده‌هاي بي‌سرپرست داشتند. بعضي وقت ها به اتّفاق هم براي سركشي از آن ها مي‌رفتيم. در خيريّه انصارالحجّه و تعاون رضوي فعّال بودند. 1

ü              حاج‌آقا پلي بين خيّرين و مردم بي‌بضاعت بود. 2

ü              يك روز در خيابان آخوند خراساني قدم مي‌زدم كه فردي به من گفت: « شما از دوستان شهيد تديّن هستيد؟» گفتم: « بله» گفت: « خدا رحمتش كند. بعد از ايشان كسي سراغ ما براي امر خير و جمع‌آوري كمك براي محرومين نيامد.» 2

ü              سال 1328 عضو هيئت امناء مسجد حجّت بود كه هنوز آن ‌زمان زيرخيمه فعاليت مي‌كرد. در سال 1352 هم كه مسجد‌الجوادِ خيابان دانشگاه قرار بود ساخته شود پيش ايشان رفتيم و با كمك گرفتن از بازاريان و اعتباري كه ايشان داشت مسجد را برپا كرديم. حاجي به هر يك از بازاريان كه رو مي‌زد دست خالي برنمي‌گشت؛ چون همه او را قبول داشتند.

ü              يك شب از من خواست كه به او كمك كنم. با هم برنج خريديم و رفتيم آخر شهر جايي كه مردم فقير و تهيدست      زندگي مي‌كردند. حاجي شروع به تقسيم برنج‌ها كرد و من بعد از مدتي برگشتم ولي او تا صبح آن‌جا بود و كارش را ادامه داد.

ü              زمان زلزله طبس، مرحوم عابدزاده براي نگهداري موادغذايي يخ خواسته بودند. با پيشنهاد من به تربت حيدريه رفتيم و با مسئول كارخانه يخ كه تعطيل شده بود صحبت كرديم و كارخانه    راه‌اندازي شد. بعد از مدتي حاجي به من گفت: « عابدزاده پيغام داده بس است! ديگر نفرستيد كه بيابان را يخ گرفته است!» 6

ü              من با وانتم وسايل مورد نياز مردم را به طبس بردم و تحويل دفتر آية الله صدوقي دادم. در آن‌جا از من خواسته شد كه از وانت براي حمل جنازه‌ها استفاده كنم، من قبول كردم و جنازه‌ها را به غسّالخانه بردم و دنبال كسي مي‌گشتم تا آن ها را تحويل بدهم كه حاجي تديّن را ديدم كه مشغول غسل و تيمّم جنازه‌ها بود! 7

ü              من به اتّفاق حاجي با يك ميني‌بوس از دانش‌آموزان به  خيابان شيرازي رفتيم. حاجي يك‌يك بچّه‌ها را داخل مغازه برد و براي همه كفش خريد. 11

ü              صبح هاي جمعه تابستان 1358 هر هفته با حاجي براي     درو گندم مي‌رفتيم. حاجي به روستاييان مي‌گفت: « هر كدام شما كه نمازش را بدون غلط بخواند مي‌گويم بچّه‌ها اوّل مزرعه او را      درو كنند.» 5

ü              در اوايل انقلاب هر روز صبح زود، از محل جهادسازندگي واقع در چهارراه بيسيم افراد داوطلب براي دروكردن عازم مزارع اطراف مشهد مي شدند. در نوبتي از روزهاي درو وقتي سوار ميني بوس شدم، چشمم به يك روحاني گندمگون با هيأتي متفاوت از ديگر روحانيان [ از نظر عمّامه و ... ] افتاد و با كمي تأمّل معلّم دلسوز قرآن، آقاي تديّن را به ياد آوردم.

    با بذله گويي ها و صحبت هاي شيرين شهيد تديّن، نفهميدم چگونه به مقصد رسيديم. آن روز اتفاق جالبي رخ داد و آن اين بود كه چند ساعت پس از آغاز درو شهيد تديّن ناپديد شد و كسي از او اطلاع نداشت. تا اين كه يكي از بچّه ها خبر آورد كه ايشان پشتِ خرمن نشسته و مي خواهد كه شما يكي يكي به نزد او برويد.     

اين خبر، موضوع را مرموز كرد. با توجه به شوخ طبعي ايشان، همه دوست داشتند زودتر بفهمند كه آن‌جا چه خبر است. ولي هر كس كه از پشت خرمن بر مي گشت چيزي نمي گفت. تا اين كه نوبت    به من رسيد. با عجله به آن‌جا رفتم. شهيد تديّن با همان         خنده ي هميشگي گفت: « خسته نباشي! خبري نيست! بيا بنشين و حمد و سوره ي نمازت را برايم بخوان.» 25

ü              براي درو گندم مدت يك ‌ماه به عسكريه ‌‍[ يكي از روستاهاي جاده قوچان] رفتيم. من راننده كمباين بودم، حاجي و ديگران با دست كار مي‌كردند. وقتي خسته مي‌شد لُنگي را خيس مي‌كرد و روي سرش مي‌انداخت تا مدتي را استراحت كند. در همان فاصله به بچّه‌ها مي‌گفت: « نمازتان را بخوانيد، سپس ايرادهاي آن ها را مي‌نوشت و مي‌گفت: تمرين كنيد، شب دوباره خواهم پرسيد.» 8

ü              شهرداري اعلام كرد كه مي‌خواهد در خيابان‌هاي شهر درخت بكارد ، با اشاره حاجي تمام جوان هاي محل جمع شدند و سرتاسر خيابان افسر [محل زندگي ايشان] درختكاري شد. 7


فرهنگ و مذهب ( فعاليّت‌هاي آموزشي)

ü              ما تحت عنوان گروه فرهنگي شرق كه حاج‌آقا تديّن نيز   عضو آن بودند دبيرستان ملّي را تأسيس كرديم و در آن‌جا حاج‌آقا با روشي بسيار خوب و جذّاب در كلاس‌هاي قرآن تدريس مي‌كردند. بچّه‌ها توسط ايشان به راه‌اندازي جلسات قرآن در محل تشويق مي‌شدند و قرآن صبحگاهي را مي‌خواندند. همين فعاليّت‌ها باعث شده بود كه از طرف مسئولين امر مورد انتقاد قرار گيريم. به همين دليل نيز رژيمِ منحوس در فكر تعطيلي اين مدارس بود؛ زيرا به پايگاهي براي تبليغ مسايل ديني و مذهبي تبديل شده بود.

ü              يك بار ديديم ايشان جمعي از دانش‌آموزان را در درس ديني نمره ي بيست داده‌اند. گفتم: « حاج‌آقا درس ديني اين‌قدر هم ساده نيست كه اين‌همه راحت بچّه‌ها بيست بگيرند» ، حاج‌آقا گفت:           « من به اين ها احكامِ نماز گفته‌ام و چون اين ها خوب يادگرفته‌اند خيلي به سؤال‌هاي تاريخ‌اسلام اهميّت ندادم.»

ü              در تربيت معلّم هم با كمك آموزش و پرورش مسجدي ساخت كه امروز به نام شهيد تديّن معروف است. 2

ü              حدود 25 سال پيش در كلاس منتظر شروع اوّلين جلسه ي درس قرآنمان بوديم كه آن روزها از پايه اوّل راهنمايي شروع مي شد. معلّمي خوشرو و گندمگون درِ كلاس را گشود و پس از خوش و بش صميمانه با بچّه ها، درس قرآن را با اين جمله آغاز كرد: « بچّه ها من خواندن قرآن را در 15 دقيقه به شما درس مي دهم، هر كس ياد گرفت كه گرفت و هر كس ياد نگرفت، ظهر ناهار مهمان من.»

ما دانش آموزان در آن هنگام با اشتياق و انگيزه خارق الوصفي  منتظر نشستيم. گمان نمي كنم حتّي يك نفر از بچّه ها گوشه اي از حواسش را به جاي ديگري داده بود [ البته برخي بچّه هاي شوخ طبع از نوع غذا و ناهار سؤالاتي كردند.]

پس از تدريس 15 دقيقه اي! برخي از دانش آموزان به مزاح گفتند كه هنوز قادر به خواندن قرآن نيستند و شهيد تديّن با شوخي گفت: « وعده ي ما تركه ي تر و آب جوي خيابان!» 25

ü              من در مدرسه ي مرتضوي درس مي‌خواندم. ايشان يك روز به كلاس ما آمدند و گفتند: « مي‌خواهم در يك جلسه به شما خواندن قرآن را ياد بدهم.» بعد عبايشان را تا زدند و كنار گذاشتند و رفتند پاي تخته سياه و شروع به آموزش كلماتي از قرآن كردند كه براي ما جالب بود. پايان كلاس هم همه بچّه‌ها را به منزلشان دعوت كردند و با شيريني و ميوه از آن ها پذيرايي كردند. جلسه قرآن برگزار شد و آخر هم ما را با ميني‌بوس به خانه‌هايمان رساندند. 12

ü           در سال 1350 حاجي تديّن بدون توجّه به فشارهاي ساواك در منزلش با همكاري خانم رنجبر يك مدرسه ابتدايي دخترانه راه‌اندازي كرد. همه برنامه‌هاي مذهبي و آموزشي، حتّي سرويس اياب و ذهاب دانش‌آموزان نيز مورد توجّه حاجي بود.

پس از مدتي ساواك آن‌را تعطيل كرد، امّا دوباره راه‌اندازي شد تا  اين كه ساواك ايشان را در سال 1354 به همين بهانه دستگير كرد. ولي حاجي با پشتكار خوب خود و به بهانه ي اين كه مدرسه      براي آموزش گلدوزي و خيّاطي بوده و در راستاي طرح مبارزه با   بي سوادي است مدرسه را مجدّد راه‌اندازي كرد. 13

ü           اين مدرسه با 15 نفر راه‌اندازي شد و همه ي همّت حاج‌آقا اين بود كه اين بچّه‌ها علاوه بر علوم روز آموزش‌هاي اسلامي مورد نياز خود را ببينند. 14

ü           حاج‌آقا به رفت و آمد سرويس مدرسه نظارت كامل داشت. گاهي اگر سرويس نمي‌رسيد از من مي‌خواست كه بچّه‌ها را به خانه‌هايشان برسانم. 7

ü              حاجي در خيابان هيجدهم گاراژدارها دبستاني تأسيس كرد كه امروز به نام شهيد تديّن معروف است. دبستان عصمتيّه را هم در كوچه جواديّه راه‌اندازي كرد. 1

ü              در زمان رژيم منحوس هر سال كه شاه مي‌خواست مشهد بيايد، به دختران مدارس جوراب‌هاي نازك مي‌دادند، چادرها را نيز از سرشان برمي‌داشتند و براي استقبال مي‌بردند. در اين فضا   حاج‌آقاي تديّن مدرسه‌اي براي دختران تأسيس كردند تا دختران را متديّن تربيت كنند، و من هم دخترم را به آن مدرسه فرستادم تا درس بخواند. 19

ü              اگرمدارس ايشان درآمدي هم داشت با دست و دلبازي در راه‌ تربيت ديني بچّه‌ها خرج مي‌شد.

ü              از جمله فعاليّت‌هاي پدرم تأسيس ‌انتشارات سپيده بود كه با كمك روحانيان سرشناس از جمله مقام معظّم رهبري راه‌اندازي شد.3

 

تأسيس انجمن تعليمات اسلامي «مسجدالجواد»     

ü              بچّه‌هايي كه در درو گندم شركت مي‌كردند شب‌هاي جمعه  در مسجد‌الجوادِ خيابان دانشگاه دور هم جمع مي‌شدند.             ابتداي مردادماه 1358 بعد از يك جلسه قرآن ايشان گفتند:               « مي‌خواهم يك انجمن اسلامي تأسيس كنم.» سپس من و      آقاي وكيليان را به عنوان هيئت مديره انتخاب كردند. در همان شب اساسنامه نوشته و مسئوليّت‌ها تقسيم شد. هفته بعد حاج‌آقا با   هيئت امناء مسجد صحبت كرد و آن ها هم قبول كردند كه  زيرزمين مسجد را در اختيار ما بگذارند. 13

ü              يك روز با ماشين دنبال من آمد و با هم به فروشگاه بزرگمهر رفتيم. ايشان بعد از احوالپرسي با صاحب فروشگاه گفت: « ما يك انجمن راه‌اندازي كرده‌ايم و مي‌خواهيم در آن‌جا به بچّه‌ها قرآن و احكام درس بدهيم؛ ولي ميز و صندلي نداريم.» همان‌جا حاجي   150 عدد صندلي و تعدادي ميز بار كاميون كرد و با هم به     مسجد آورديم و بعد هم حاجي كتابخانه‌اي ايجاد كرد و كم‌كم انجمن شكل گرفت و با فرمان امام مبني برتشكيل بسيج، انجمن و بسيج ادغام و فعاليّت‌ها جدّي تر شد. 13

ü              ‌ايشان براي هر مسجدي كه تأسيس مي‌كرد يك كتابخانه هم در نظر مي‌گرفت. 6

ü              شهيد تديّن اگر ده دقيقه با كسي ‌بود با او صميمي مي‌شد. براي همه بچّه‌ها همچون بچّه خودش دلسوزي مي‌كرد. 

ü              گاهي براي فهماندن يك مسئله شرعي به يك نوجوان يا جوان از اين طرف به آن طرف شهر مي‌رفت و پدرانه مسائل و مشكلات شرعي او را حل مي‌كرد. همين رفتار او باعث مي‌شد كه جوانان شيفته او مي‌شدند، و حرف‌هايش را با جان و دل مي‌خريدند. 13

ü              اگر جواني را مي‌ديدند كه مستعد است با جان و دل برايش مايه مي‌گذاشتند و به او بها مي‌دادند. 3

ü              بعد از جلسه دعاي ندبه در مسجد، بچّه‌ها را روي منبر مي‌برد و از آن ها عكس مي‌گرفت، تا براي آينده آن ها هم برنامه ريزي كرده باشد و در ذهنشان خاطره اي مذهبي را به يادگار بگذارد. 9

ü              جلسات مذهبي و انقلابي را پايه‌گذاري مي‌كرد و سپس آن را به دست جوانان مي‌سپرد و هر از گاهي هم سري به آن       جلسات مي‌زد. من خودم دوستاني دارم كه يادگار آن جلسات هستند و هنوز هم دوستي ما برقرار است. 1

ü              صبح جمعه با گروه سرود براي اجرا به مسجد حجّت رفتيم. آن‌جا جلسه احكام بود و حاج‌آقا شروع به گفتن احكام كرد و يكي از مسائل مربوط به طهارت را متين و زيبا براي نوجوانان و جوانان توضيح داد. مسائلي را كه حاج‌آقا مي‌گفتند ديگران خصوصي و آرام طرح مي‌كردند ولي ايشان در جمع و خيلي حساب‌شده           مطرح مي‌كردند كه من با سن كم آن را ياد گرفتم. در حالي كه همه در آن جلسه خنده هم به لب داشتند. 15

ü              در كلاس درس به يكي از بچّه‌ها مي‌گفت: « خودكارت را به من بده» آن دانش‌آموز خودكارش را از كيفش در مي‌آورد كه به او بدهد مي‌گفت: « شما بالغ هستيد؟!» و چون چند دقيقه قبل      درباره ي بلوغ صحبت كرده بود بچّه‌ها هر جوابي مي‌دادند كلاس پُر از خنده مي‌شد و بعد حاجي ادامه مي‌داد: « مي‌داني چرا پرسيدم؟ چون اگر بالغ نباشي اجازه تصرّف در خودكارت را نداري و خودكار، مال پدرت مي‌باشد و بايد از او اجازه بگيري. لذا ممكن است فرداي قيامت پدرت جلو من را بگيرد كه چرا خودكار بچّه من را گرفتي و استفاده كردي، زود باش يكي از ثواب‌هايت را به من بده.» حاجي اين‌گونه مفاهيم جديدي را نيز به بچّه‌ها منتقل مي‌كرد. 5

ü              تمام برنامه‌هاي اردويي ايشان حساب‌شده بود. در تمامي آن ها برنامه‌هاي علمي، اخلاقي، ورزشي و تفريحي وجود داشت. هم شنا بود و هم دعاي ندبه و سؤال و جواب هاي ديني، حتّي كنار استخر هم ايشان از گفتن احكام آب ها و غسل فراموش نمي‌كرد. 16 

ü              در جلسات قرآنِ شب‌هاي جمعه به ما مي‌گفت: « وقتي شما  در خيابان به نامحرم نگاه نمي‌كنيد خدا پيش ملائكه‌اش به شما افتخار مي‌كند.»

اين جملات در گوش ما مي‌ماند و به خاطر ارتباط زيبايي كه حاجي با ما داشت به دل و جانمان مي‌نشست. 8

ü              آذر ماه 1361 همراه با حاج‌آقا تديّن مي‌رفتيم تهران براي عيادت دو نفر از بچّه‌هاي مسجد كه مجروح و در بيمارستان  بستري شده بودند. در كوپه بغلي ما چند جوان مشغول به خواندن و كف زدن بودند. حاجي برخاست و به كوپه آن ها رفت و با شوخي و خنده سرِ صحبت را با آن ها باز كرد. آخر شب كوپه ي ما از حضور آن‌ها پر شده بود و مجلس پرسش و پاسخ و بعد هم بيان احكام بود.

 

يادم هست كه يكي از آن ها پرسيد كه حاجي اگر نماز نخوانيم     چه مي‌شود؟!

حاجي پاسخ داد: « اگر گرسنه باشي و يك رستوران غذاي گرم و خوب بدهد نمي‌خوري؟ و يا اين‌كه بدنت كثيف باشد و حمّام گرمي هم برايت مهيّا باشد، آيا به حمّام نمي‌روي؟ نماز هم پاكي روح است و هم بهترين غذاي روح.» 5

ü              در كوپه وقتي به تهران مي‌رفتيم ما به سبك آهنگران مشغول خواندن صلوات شديم. حاجي با شنيدن صداي ما گريه كرد. ما هم دوباره صلواتي فرستاديم و باز حاجي گريه كرد. خلاصه تا مي‌آمد آرام بگيرد باز صلوات مي‌فرستاديم و حاجي گريه مي‌كرد. آخر كار حاجي از ما مي‌خواست صلوات بفرستيم و ما هم بدمان نمي‌آمد و دوباره شروع مي‌كرديم.

ü              گشت شبانه تازه راه افتاده بود و ما در مسجد امام حسين u مشغول نگهباني بوديم .

    ساعت 2 بعد از نيمه شب حاجي به مسجد آمد و به من و    شهيد فدايي و شهيد منظور‌المهدي گفت: ‌‌« بياييد تا با هم به    تربيت ‌معلّم‌ شهيد‌ خورشيدي برويم زيرا حمام‌هاي آن‌جا         خراب است.» نزديك اذان صبح رسيديم و همه كساني را كه نياز به حمام رفتن داشتند بيدار كرديم و با ميني‌بوس به گرمابه زيبا در آزادشهر برديم. و بعد هم همان‌جا به امامت حاج‌آقا نماز جماعت خوانديم. اين كار تا حدود بيست روز ادامه داشت. 5

ü              سال 61 من مسئول خوابگاه هاي تربيت معلّم بودم. يك شب ساعت 12 پيش ما آمد. گفتم: « حاج‌آقا چطور شد كه اين‌موقع شب برگشتيد؟!» گفت: « از خيابان خواجه‌ربيع مي گذشتم چشمم به  تابلوي تيمارستان افتاد، به خودم خطاب كردم و گفتم تديّن اين ها خوابند و تو هم داري مي روي بخوابي، اين بود كه برگشتم تا لااقل حمد و سوره چند نفر را درست كنم.» 21

ü              ايشان به مراكز تربيت معلّم خيلي از استان‌ها رفته بودند. وقتي هم كه تربيت معلّم مي‌رفتند مي‌گفتند ده دقيقه از وقت كلاس را به من بدهيد، و در همان ده دقيقه ايشان بچّه‌ها را به خود    جذب مي‌كرد و احكام هم به آن ها ياد مي‌داد.

    در تربيت معلّم به بچّه‌هاي قرآني جايزه مي‌داد و با آن ها    خيلي مأنوس بود.

    يك روز در بين دو نماز مشغول گفتن احكام بوده كه يكي از دانشجويان بلند مي‌شود تا از مسجد بيرون برود. ايشان مي‌گويد:      « آي بگيريد 30000 نفر دارند مي‌روند.» مي‌گويند: « يعني چه؟» ، حاجي مي‌گويد: « يك دانشجوي تربيت معلّم 30 سال كار مي‌كند و هر سال با هزار نفر سروكار دارد و اگر او ياد نگيرد آن سي‌هزار نفر هم ياد نمي‌گيرند.»

    با دانشجويان مي‌نشست و به آن ها مي‌گفت: « هر كس تا يك ‌ماه ديگر ازدواج كند 20 هزار تومان به او مي‌دهم» ، بعضي          ازدواج مي‌كردند و 20 هزار تومان را هم مي‌گرفتند.

    يكي از مدرّسين مي‌گفت: يك روز آمد و گفت : « نيم ساعت كلاس را در اختيار من بگذاريد.» بعد از نيم ساعت برگشتم ديدم سرش را روي ميز گذاشته و خوابيده است، و دانشجويان هم سرشان را روي ميز گذاشته‌اند. گفتم: « چرا اين‌كار را كرده‌ايد؟» گفت:               « گفتن احكام به يك ربع تمام شد. به دانشجويان گفتم : من خسته هستم استراحت مي‌كنم، شما هم استراحت كنيد.»

    سؤال ها را خيلي ساده و روان جواب مي‌داد.

    يكي از دانشجويان سؤال كرده بود كه چرا در رسم‌الخط قرآن يك الف كوچك كنارِ الف بزرگ گذاشته‌اند؟ حاجي گفته بود: « شما سوار اتوبوس مي‌شويد دست برادر كوچكتان كه كمتر از شش سال دارد نيز در دست شماست، او بليط نمي‌خواهد و شما با همان يك بليط سوار مي‌شويد و اگر بپرسند شما مي‌گوييد كه او با من است و همه هم مي‌پذيرند.»

 

   براي تشويق بچّه‌هايي كه چند هفته به جلسه ي قرآن مي‌آمدند آن ها را به اردو مي‌برد. حاجي باغي را از كسي مي‌گرفت و بچّه‌ها در آن باغ از صبح تا ظهر بازي مي‌كردند. سرِ ظهر پس از نماز  هم يك حديث مي‌گفتند و اين‌طوري نبود كه سخنراني كنند. 22

ü              حرف‌هاي حاجي به دل همه مي‌نشست. به كلاس‌هاي  تربيت معلّم مي‌آمد و چند دقيقه وقت كلاس را مي‌گرفت و در همان چند دقيقه مي‌توانست ضمن ارتباط با دانشجويان آن ها را جذب و چند حكم شرعي را برايشان بيان كند. 13

ü              هر جا حس مي‌كرد كه به وجود او نياز هست حاضر مي‌شد. مسئولين دانشسراي كشاورزي دنبال يك روحاني مي‌گشتند تا براي بچّه‌ها برنامه‌هاي مذهبي داشته باشد. حاج‌آقا به مركز وارد شد و كار را شروع كرد. جلسات اوّل فقط چند نفر پاي صحبت حاجي مي‌نشستند ولي با گذشت چند هفته آن‌قدر كلاس هاي حاج‌آقا  شلوغ ‌شد كه جاي خالي پيدا نمي‌شد. كم‌كم كلاس‌هاي حاج‌آقا به آمفي‌تئاتر منتقل شد تا دانش آموزان بتوانند از كلاس‌هاي ايشان بيشتر استفاده كنند.

بعد حاجي وقت بيشتري گذاشت و به خوابگاه هاي بچّه‌ها هم     سر مي‌زد، و نمازشان را درست مي‌كرد.

حاجي با همان لهجه ي دلنشين مشهدي‌اش به بچّه‌ها مي‌گفت:        « نِمازتِ بُخون ببينُم!» بعد هم اشتباهاتشان را روي كاغذ مي‌نوشت و مي‌گفت: « بيا نُسخَتِ پيچيدُم، چند بار مرور كن تا درمون بشي! هفته ديگه ميام دوباره ازِت مُپرسُم.»

    با همين روش هاي ساده و جذّاب امّا پر زحمت و پركار، افراد را به خود جذب مي‌كرد و جوان ها مي‌توانستند براي رفع مشكلات خود به او دل ببندند. 17

    ايشان مدرسه ي علميّه‌اي در طرقدر برپا كردند و هماهنگ كرده بودند يك ميني‌بوس صبح ها براي بردن طلبه‌هايي كه نياز به حمّام دارند به آن‌جا برود. بعضي از اوقات خودشان هم مي‌رفتند. 14


جبهه و جنگ

 

ü              پدرم مقلّد امام بود و ارادت خاصّي هم به ايشان داشت.

ارتباط خوبي هم با شهيد هاشمي‌نژاد و همه علماي مشهد داشتند. عملكرد ايشان براي خيلي‌ها حجّت مي‌شد مانند رفتن به جبهه، كمك به خيريّه‌ها و.... 3

ü            يك شب در مسجد دور حاج‌آقا را گرفته بوديم. قرار بود تعدادي از بچّه‌ها فردا اعزام شوند. حاجي گفت: « جبهه بخور و بخواب است! » بعد هم كه ديد ما تعجّب كرديم گفت: « از يك طرف تركش مي‌خوري و از طرف ديگر مي‌خوابي!» 9

ü           ابتداي جنگ، مسجد بنّاها(شهدا) پايگاه تداركاتِ جنگ بود و حاج‌آقا آن جا نقش مهمّي داشتند و هداياي جمع‌شده را به جبهه مي‌بردند. ولي در اين مورد دوست نداشتند با كسي صحبتي بكنند.

    ايشان مي‌گفتند: « هروقت يكي از شاگردان سابق خودم يا يكي از رزمندگان در جبهه حمد و سوره‌اش را درست بخواند به او يك چفيه هديه مي‌دهم.»6

 

 

 

ü           مسجد حجّت در مسير اعزام رزمندگاني بود كه از طريق راه‌آهن به جبهه مي‌رفتند. حاج‌آقاي تديّن در آن‌جا از رزمندگان با هداياي مختلف از جمله تغذيه و خوراكي‌هاي تو راهي و كتب ادعيّه پذيرايي مي‌كرد.

    حاجي شب‌ها به محل استقرار نيروهاي اعزامي مي‌رفت. با آن ها نشست و برخاست داشت و برايشان احكام مي‌گفت. 7

 

من پيش شهيد چمران بودم. حاج‌آقا از مشهد تداركاتي را براي رزمندگان آورده بود و اصرار داشت كه به سپاه تحويل بدهد. بالاخره آن ها را در اهواز تحويل سپاه داد و بعد هم پيش شهيد چمران آمد و در عملياتي كه بالاتر از ايستگاه حسينيه بود شركت كرد.

    سال 1361، زمان عمليات والفجر مقدّماتي، حاجي به چادر ما كه در تيپ امام صادق u بوديم آمد. خيلي از شهداي مسجد‌الجواد هم آن‌جا بودند. حاجي به بچّه‌ها گفتند نمازتان را بخوانيد و چون بيشتر بچّه‌ها استغفرالله را اشتباه مي‌خواندند روي اين كلمه تأكيد كرد، و بالاخره هم تقريباً همه ياد گرفتند. 18

 

 

    با ايشان و حدود 700 نفر از دانشجويان تربيت معلّم سفري به جبهه ‌داشتيم. حاج‌آقا بيشتر وقتش را با بچّه‌ها مي‌گذراند و با   بچّه‌ها شوخي و خنده زياد داشت؛ به حدّي كه بعضي از اوقات      به او مي‌گفتيم: « حاجي بس كن!» مي‌گفت: « چشم» و بعد هم سرجايش مي‌نشست.

    يكي از دوستان كه از مدرّسين مركز تربيت معلّم بودند به ايشان گفتند: « حاجي خواب ديدم كه شما شهيد مي‌شويد!» حاجي هم اين موضوع را سوژه كرده بود. مثلاً تعدادي چفيه مي‌خريد و به دانشجويان موفّق در قرآن مي‌داد و مي‌گفت: « حالا كه قرار است شهيد شوم پس بگذار خرج كنم.»

    يك‌بار به يك چايخانه در شوش رفتيم. ايشان گفت: « چاي همه را پاي من حساب كنيد.»

موقع بيرون آمدن عرب‌هاي بومي ايشان را خيلي احترام مي‌كردند.

    روزهاي آخر به من گفت : « اين طور كه پيش رفتيم            من تا هفتمم را اين‌جا خرج كردم!» 22

عروج

 

ü              آخرين حجّي كه رفتند خيلي نمــاز مي‌خواندند. يكي از رفقا به ايشان مي‌گويد: « حاج‌آقا يك كم هم بگذاريد براي سال ديگر» ، حاجي مي‌گويد: « سال ديگر ما نيستيم!» 3

ü              پدرم در عمليات ميمك شهيد شدند؛ حاجي تديّن در تشييع جنازه‌ شركت كردند و در كنار من قرار گرفتند و گفتند: « باباي تو نسبت به من حقّ رفاقت را ادا نكرد؛ قرار بود با هم برويم!» بعد گفت: « من شش ماه بعد از باباي تو بايد زنده باشم.» من هم با خنده گفتم: « پس نزديك سال تحويل شما رفتني هستيد!» 5

ü              يك روز پدرم با حالتي گرفته به خانه آمد وگوشه‌اي نشست و گريه كرد و گفت: « 800 نفر از شاگردانم از تربيت معلّم به جبهه رفته‌اند و من نمي دانم چرا توفيق همراهي با آن ها را پيدا نكرده‌ام! »

اين اواخر شوق عجيبي براي شهادت پيدا كرده بود. 3

ü              آخرين سفري كه به جبهه مي‌رفت با همه خداحافظي كرد. پيش من آمد و گفت: من ديگر برنمي‌گردم آمده‌ام تا با تو خداحافظي واقعي بكنم! 14

ü              يك روز دانشجويان تربيت معلّم دورش را مي‌گيرند و براي اين‌كه از او سور بگيرند مي‌گويند: « حاج آقا ما خواب ديديم شما شهيد شده‌ايد، پس بايد حتماً  قبل از اعزام سور شهادتت را بدهي!» حاجي هم همه را چلوكباب مهمان مي‌كند! 3

ü              در شوش بچّه‌هاي تربيت معلّم دورش را گرفتند و گفتند:        « حاج‌آقا حالا كه قرار است شما شهيد بشويد بايد سور سوّم و هفتم خود را بدهيد.» حاج‌آقا گفت: « من پول همراه ندارم.» من گفتم: « من پول دارم و مي‌دهم » و بالاخره آن روز همه كباب خورديم.

ü              براي شهادت آماده شده بود، وقتي در شوش بوديم گفت:        « مي‌خواهم چند روزي به مشهد بروم.» گفتيم: « نكند از خوابي كه برايت ديده‌ايم مي‌ترسي» گفت: « نه! مشهد حساب و كتاب هايي دارم كه بايد حتماً انجام بدهم.» وقتي هم كه به مشهد برگشتيم از راه‌آهن تمام بچّه‌ها را با ميني‌بوس خودش به خانه‌هايشان رساند و در پايان هم به من اصرار كرد تا پول غذايي كه در شوش خورده بوديم به من برگرداند كه من هم قبول نمي‌كردم تا بالاخره به هر روشي بود او را راضي كردم تا نصف پول را بيشتر به من برنگرداند!

ü              هر آيه‌اي كه از قرآن مي‌خوانديم ايشان قبل و بعدش را مي‌خواند. سر كلاس بودم و آمد تا با من خداحافظي كند.     احساس كردم حواسش سرجايش نيست و در فكر سفر است. گفتم:  « حالا كه آمدي من يك آيه از قرآن مي‌نويسم و شما بگوييد در كدام سوره است.» من دو آيه را تلفيق كردم و نوشتم. حاجي چند لحظه فكر كرد ولي چيزي نگفت. بعضي از بچّه‌ها فهميده بودند ولي هنوز حاج‌آقا نفهميده بود و سرگردان نگاه مي‌كرد، بچّه‌ها خنديدند و گفتند: « حاج‌آقا حواسش به جبهه است!» 2

ü              شب جمعه‌اي به ما زنگ زد و گفت دوشنبه مي‌آيد،        شب يكشنبه من خواب ديدم حاج‌آقا آمده، عمّامه‌اي تميز و      لباس مرتّبي دارد، در خواب قدري با هم صحبت كرديم، آن شب من متوجّه شهادت ايشان نشدم. شب بعد خواب ديدم ايشان شهيد شده‌اند و در صحن آزادي [محل دفن ايشان در حرم مطهّر] حاج‌آقا را دفن كرديم. از پلّه‌هاي قبرستان بالا آمدم كه باز ايشان را ديدم گفتم: « حاج‌آقا ما كه الان شما را دفن كرديم، اين‌جا چه مي‌كنيد!؟» فرمودند: « ما هنوز خيلي كار داريم!»

    صبح دوشنبه درِ خانه را زدند، چند نفر آمده بودند و گفتند:            « حاج‌آقا مجروح شده‌اند.» من گفتم:« خبري شده ؟ واضح بگوييد ....»3

 

 

ü              بين دو نماز براي بچّه‌ها مسأله مي‌گفته‌اند كه بمبي منفجر مي‌شود و تركش ها به پهلوي راست ايشان اصابت مي‌كند، بين راه اهواز و انديمشك در حالي كه مجروح بوده‌اند مي‌گويند:

« من لياقت شهادت نداشتم و گرنه شهيد مي‌شدم                         و لحظاتي بعد هم ايشان شهيد مي‌شوند.» 3

ü              بچّه‌هاي من گريه امانشان نمي‌داد. آن ها براي فوت مادرم اين‌همه گريه نكردند. همه به ايشان علاقه عجيبي داشتند. 1

ü              مراسم تشييع حاجي فوق‌العاده بود. همه شركت كرده بودند؛ علما و بزرگان شهر، حتّي بعضي از افرادي كه شايد اعتقادي به جبهه و جنگ نداشتند به احترام شخصيّت حاجي آمده بودند و تحت تأثير قرار گرفته بودند. مراسم بزرگداشت ايشان نزديك به چهل روز ادامه داشت. همه معتقد بودند شهادت مزد زحماتي بود كه صادقانه براي رضاي خدا كشيده بود، و شهادت بهترين هديه‌اي بود كه خدا به ايشان داده بود. (همه راويان)

 

 

ü              در مراسم بزرگداشت يكي از شهدا در مسجد‌الجواد وقتي عكس شهدا را به ديوار نصب مي‌كرديم، جلو آمد و در حالي كه به تصاوير شهدا نگاه مي‌كرد، با حسرت گفت: « اين چه دنيايي است خوش به حالشان، ما كه ديگر دستمان به اين ها نمي‌رسد.» و   جالب اين‌كه وقتي حاجي شهيد شد عكسش به طور اتّفاقي در   وسط تصاوير شهدا قرار گرفت، يعني گُل مجموعه ي عكس ها شد. 20

 

ü           بعد از ايشان ما در تربيت معلّم مشكل داشتيم،‌‌ هيچ كس نمي‌توانست جاي او را پر كند، روحاني اگر به مركز مي‌آمد       داخل خوابگاه ها نمي‌رفت و يا اگر مي‌رفت نمي‌ماند؛ در حالي‌كه حاجي بعضي وقت ها ماه مبارك را در مركز مي‌ماند. 22

 

 

 

ü           در تعزيه خواهرزاده من [صادق منظورالمهدي] كه در مسجد‌الجواد بود ايشان در حالي كه گريه مي‌كرد گفت: « اين ها رفتند و ما عقب مانديم.» گفتم: « هر كدام از اين ها كه شهيد مي‌شوند مقداري اش به جيب شما مي‌رود زيرا شما اين ها را به اين مرحله رسانده‌ايد.» فاصله‌اي نشد كه خود ايشان هم شهيد شد.

    حاج‌آقا مي‌گفت: « كمر درد عجيبي گرفته بودم رفتم سرِ قبر شهيد صادق، موقعي كه نشستم به سختي نشستم، و به شهيد متوسّل شدم پس از مدّتي كه از سر قبرش بلند شدم راحت بودم و شفا گرفته بودم. شما فكر نكنيد كه شهدا مرده‌اند.» 


 

 


اين دل نوشته‌ها كه با هم مرور كرديم چيزي نبود جز ابراز سخني از سرِ سوز و عشق به انساني وارسته و دوست داشتني كه همه برايش در دل خودجايي براي ماندگار شدن او باز كرده بودند.

اين راويان، كس و كار و رفيق‌ِراه و مريد و هم نفسان او بودند كه نامشان را براي شما مي‌آوريم.







       راويان :

 

             1.            محمود تديّن « برادرزاده »

             2.            محمّد عطايي « دوست و همدم »

             3.             محمّدعلي تديّن « فرزند »

             4.            احمد افخمي « شاگرد و همراه »

             5.             مهدي روشن‌روان « شاگرد »

             6.            احمدعلي سماورچي « دوست و مددكار »

             7.            اكبري « دوست و مددكار »

             8.            ابراهيم وكيليان « شاگرد و همراه »

             9.            مسلم افشار « شاگرد »

          10.         يكي از دوستان « دوست »

 

 

 

               11.             زماني سرزنده « دوست و مددكار »

               12.             حسين ماندگاري « شاگرد »

               13.             حسين شوشتري « شاگرد و همراه »

               14.             هرمززاده « دوست و مددكار »

               15.             حميد روشن‌روان « شاگرد »

               16.             سيّدجعفر سيّدان « مشاور و همراه »

               17.             مرحوم علي رسول‌زاده « شاگرد »

               18.             محمّدرضا ماندگاري « شاگرد »

               19.             سيّدجعفر طباطبايي « همراه و مشاور »

               20.             عبدالله نظرزاده « شاگرد »

               21.             علي صنوبري « دوست و همراه »

               22.             جعفر حسين‌زاده ملكي « دوست و همدم »

               23.             امير اعتمادي « شاگرد »

               24.             علي حكيمي « دوست و همراه »

               25.             محمود سعيدي رضواني « شاگرد »